غر

نمیدونم پیش اومده براتون یا نه

اینکه همش حس کنید مریضید

همش علایم بیماری تو خودتون ببینید

همش یه گوشه کرخت افتاده باشید بخاطر سیل هجوم فکر نتونید از جاتون جم بخورید

مثل مرگ تدریجیه ...

سکون

روزها و شب ها داره میگذره 

روز به روز به روز اومدنت نزدیک تر میشم 

خسته ازین همه شکستی که تو این یه سال پیش اومده

خسته از حال زارو نزارم

نمیدونم از اومدنت باید خوشحال باشم یا ناراحت

همیشه دلم میخاسته بهت برسم

اون روزا که اوج شکوفاییم بود به هم نرسیدیم

الان از من جز یه اعصاب داغون و یه حال خراب چیزی نمونده

حس میکنم دیگه هیچ وقت به دوران اوجم برنمیگردم

نمیدونم چی میشه

اما میدونم تنها نیستم

چون همیشه سر به زنگاه یکی بوده که به دادم رسیده